تبليغاتX
به نام حضرت دوست

به نام حضرت دوست
ادبی مذهبی خبری و...
ارتباط آنلاین
بسم الله

بعد از چند وقت مینویسم.

خداوند نعمت های بسیاری به ما مرحمت فرموده و البته روز قیامت از تمامی آن نعمت ها، از ما سوال میکند.

به دعای مادر، خداوند لطفی کرد و بنده را در مسیر قرآن قرار داد و نعمت تلاوت آن را عطا کرد. توضیح گذشته را نمیدهم که شرح آن بسیار است ولی به سفارش دوستان برای شرکت در مسابقه رادیو قرآن، میکروفونی تهیه کردیم و شروع به ضبط صدا کردیم و یکی دو درخواست هم از دوستان رسید و این شد که سوره های مزمل، یس و واقعه را ترتیل خوانی و تعدادی هم تحقیق یا قرائت خوانی کردیم.برای نمونه، ترتیل سوره ی مزمل را منتشر میکنم که انشاء الله باقیات صالحاتی باشد که اگر روزی نبودیم و اگر ۱ نفر هم لذت برد، یک دعای کوچکی هم در حق این بنده حقیر کند.

[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 21:47 ] [ مسعود ]

دایی عزیزم،شهادتت مبارک.

ولی اگر اونطرف تکخوری کنی خیلی نامردی :دی

[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 23:53 ] [ مسعود ]

یک بنده خدایی هست دو سال از من کوچکتره. تقریبا همکار هستیم.بعد گاهی اوقات در راه بازگشت خانه باهم همراه می شویم و اگر حالی باشد به پاتوق فلافلی میرویم. جاتون خالی امشب خودش پیشنهاد داد برویم. رفتیم و خوردیم و خواستیم حساب کنیم پول دراوردم دادم بهش گفتم حساب کن. بعد گفتم من میروم کنار ماشین آخه بد جایی پارک کردم.حساب کن بیا. یه مقدار معطل کرد تا اومد. دیدم دستش یک معجون هست. از مغازه بغلی یک معجون گرفته و آمده و یه مقدار پول روی داشبورد ماشین گذاشت.تشکر کردم و راه افتادیم. با خودم گفتم حتما پول فلافل رو از پول من حساب کرده برای جبرانش یک معجون گرفته و خواسته حالی داده باشد. رسیدم خانه و پول را برداشتم دیدم به به! فلافل رو که حساب کرده هیچ، معجون هم به اختیار خودش از پول ما گرفته و عین خیالش هم نیست!! تازه کلی شعر و اینکه فکر همه جا رو کردم و دوتا قاشق گرفتم و اینا هم میخونه و خوشحاله !!! 

اصلا نمیتونم کارش را درک کنم که رو چه حسابی این کارو کرد !! دیگه اصفهانیاش هم اینجوری نیستن خدایی !!

[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 21:50 ] [ مسعود ]

قدیمتر ها دوران بچگی که از عمامه به سرها فقط آن عمامه و عبا و دمپایی نعلین را میشناختم و یک کسی که بالای منبر میرود و چیزهایی میگوید که همه فقط نگاهش میکنند! فرق آخوند و روحانی هم نمیدانستم چه برسد به حجت الاسلام و آیت الله!

گذشت و کمی سنّم بالاتر رفت و آهسته آهسته فرق آیت الله و حجت الاسلام را کمی تا قسمتی درک کردم. وارد دانشگاه شدم و فعالیت های فرهنگی را ادامه دادم از شانس بد ما، دانشگاه معاونت فرهنگی نداشت.یک مدیر داشت از نوع برخی از مدیران حال حاضر بییییییییییب...(البته در دسته بندی دیگری، ایشون جزو آخوندها به حساب می آیند!)

خلاصه دو سال از فعالیت های فرهنگی ما با اوضاع و احوال خراب دانشگاه در این موضوع گذشت تا اینکه همایش بزرگداشت علامه جعفری برگزار شد. بانی مراسم، جهاد دانشگاهی بود. ما هم که معمولا جزو کمک کنندگان در برگزاری تمام و انواع مراسم شرکت داشتیم خبردار شدیم که قرار است از فعالین تقدیر شود و تقدیر نامه و جایزه ای اهدا خواهد شد. طبق معمول که در بیشتر مراسم های مختلف در ایران ساعت آغاز و پایان طبق برنامه اجرا نمی شود، مراسم هم دیر شروع شد و هم دیر تمام شد. آخر برنامه اعلام شد فعالین فرهنگی جوایزی دارند که به دلیل کمبود وقت انشاء الله بعدا به آنها اهدا خواهد شد.

گذشت و این موضوع را فراموشم شد تا مسئول جهاد زنگ زد و گفت: جایزه شما را به آقای مدیر فرهنگی دانشگاه دادم تا به دست شما برساند. جایزه شما یک ربع سکه و یک لوح تقدیر می باشد. رفتم سراغ ایشون و سلام و علیک و احوال پرسی.قضیه را به ایشون گفتم که با چهره متعجب و بهت زده و همچنین سکوت ایشان و همچنین چشمان زل زده در چشمان بنده مواجه شدم! بعد از چند لحظه دوباره موضوع را بیان کردم، تعجب ایشان به تفکر تبدیل شد و انگشت بر چانه بدون مو و ریش خود کشاند و باخود گفت: جایزه و تقدیر نامه!! گفتم بله. آقای فلانی با من تماس گرفتند و گفتند موضوع از این قرار است. بعد از چند دقیقه که دیگر نمی توانست ممانعت کند و خودش را به قول معروف، به کوچه علی چپ بزند، گفت: آهان اون تقدیر نامه اما جایزه ای نبود! گفتم حاج آقا مطمئنید که نبود؟ گفت آره! گفتم خوب شما علی الحساب همان تقدیرنامه را به بنده بدهید تا تکلیف جایزه را مشخص کنم. زنگ زدم به آقای مسئول جهاد و همان جا گوشی را به آقای مدیر فرهنگی دادم. او که دیگر راهی برای کتمان حقیقت نداشت، به بنده گفت: ما قصد داشتیم در یک برنامه ای از فعالین دعوت کنیم و جوایز را اهدا کنیم! البته بنده از سوابق ایشان با خبر بودم و سعی کردم قبول نکنم ولی ناچار بالاخره قبول کردم و بیرون آمدم. بعد توسط دوستانی که در امورفرهنگی دانشگاه داشتم متوجه شدم که ایشون جایزه بنده را از طرف خودش به فرد دیگری و به دلیل دیگری غیر از کارهای فرنگی اهدا کرده اند و تقدیرنامه هم یکراست در سطل آشغال!!! بعد از اطلاع از این موضوع چندباری باز از خود مدیر فرهنگی سوال کردم (چون فقط یک امانت دست او بود و این جایزه از طرف جهاد دانشگاهی بود و به امور فرهنگی اصلا ربطی نداشت) ولی باز همان جواب و وعده مراسم تقدیر را میگرفتم. تا اینکه بالاخره خیال خود را از آن تقدیرنامه و جایزه خالی کردیم و فراموش کردیم تا اینکه در دانشگاه انقلاب فرهنگی شد و معاونت فرهنگی ایجاد شد و این مدیر فرهنگی از سمت خود برکنار شد و به عنوان مبلغ فرهنگی به هند رفت!!(قبلا از فرهنگ ایشون چند جمله ای نوشته ام) حالا اینکه چنین شخصی سفیر فرهنگی ایران در هند شده اند و وای به حال فرهنگ ما جای خود اما چند روز پیش بود که با یکی از دوستان در حال صحبت بودم طبق عادت قدیمی به زبان آوردم: آخوند! گفت آخوند نگو بگو روحانی. بعد به فکر فرو رفتم که راست میگوید.آخوند کجا و روحانی کجا. این دو با هم از زمین تا زیرزمین فرق دارند. آخوند به هرکسی که عمامه به سر کند و عبایی به دوش بیاندازد میگویند مانند این مدیر سابق فرهنگی و سفیر هم اکنون فرهنگی(البته ایشون همیشه عبا را زیر بغل میزد تا روی دوش بیاندازد)روحانی هم به افرادی مثل حاج آقا ماندگاری و پناهیان و نقویان و امثالهم میگویند. روحانی اهل روحانیت است و معنویت و آخوند اهل ...

این داستان جایزه گرفتن وقتی دوباره برایم یادآوری شد که هفته پیش زنگ زدند:

-آقای فلانی؟

-بله بفرمایید.

-اسم کوچک شما چیه؟

-مسعود. چطور؟

-برای تقدیر نامه.شنبه ساعت ۷:۳۰ صبح تشریف بیارید فلان جا برای تقدیر از شما!

-به چه مناسبت؟!

-فعالیت فرهنگی

...

گفتی جایزه و با این وضعیت بازار سکه، کردی کبابم...


برچسب‌ها: مسئولین, دانشگاه, جایزه, تقدیر, فعالیت فرهنگی
[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 19:28 ] [ مسعود ]

غروب دلگیر جمعه، شب اربعین سالار شهیدان، چهل روز انواع سختی بر زینب کبری(س)...

یه کم با آقا درد دل کنیم:

اباصالح التماس دعا هر کجا رفتی یاد ما هم باش

نجف رفتی کربلا رفتی کاظمین رفتی یاد ما هم باش

مدینه رفتی به پابوس قبر پیغمبر مادرت زهرا

به دیدارقبر بی شمع مجتبی رفتی یاد ما هم باش

زیارت نامه که میخوانی در کنار آن تربت خاموش

به دنبال قبر مخفی از کوچه ها رفتی یاد ما هم باش

بغل کردی قبر مادر را جای ما هم او را زیارت کن

همان لحظه که به احوالش از نوا رفتی یاد ما هم باش

شب جمعه کربلا رفتی یادما هم کن چون زدی بوسه

کنار قبر ابوالفضل با وفا رفتی یاد ما هم باش

بزن بوسه جای ما روی قبر عباس و اکبر و اصغر

سر قبر قاسم و قبر عمه ها رفتی یاد ما هم باش

به جای ما هم زیارت کن عمه ات را در کنج ویرانه

برای بوسیدن آن دردانه ها رفتی یاد ما هم باش

نماز حاجت که میخوانی از برای فرج یاد ما هم باش

شدی محرم در مراسم حج یا صفارفتی یاد ما هم باش

دعا کردی از برای معراج التماس دعا یاد ما هم باش

به هرجا رفتی برو مهدی هر کجا رفتی یاد ما هم باش

به یاد این نوکر درب آستان رفتی یاد ماهم باش


برچسب‌ها: اباصالح, غروب, جمعه, اربعین, امام زمان
[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 18:18 ] [ مسعود ]
برداشت آزاد...

یعنی به درون خود رجوع کن و برداشت کن. من فقط مینویسم. مابقی به فکر خودت بستگی دارد...

خیلی وقت ها رو حساب های مختلف، این و آن هوای آدم را دارند. کار را ویژه راه می اندازند. میگوید: حساب شما با بقیه فرق دارد.شما، فلانی،شما بیساری و ...

گاهی کسانی هستند که خودشان دنبال ویژه بودن هستند. همان هایی که به جای ایستادن در صف نانوایی سنگکی از دم در با صدای بلند: سلاااااااام شاطر عباس.خوبی؟ یه برشته واسه ما میزنی؟ مهمون دارم دیرم شده. البته شاطر هم معمولا مقداری معطل میکند تا عذاب وجدان نداشته باشد و صدای مردم هم در نیاید ولی بنده ی خدا رودربایستی میکنه و ... بله...

ویژه بودن زمانی معنای واقعی خود را دارد که درّ گرانقیمتی داشته باشیم در جوهره وجود. نه آن گاه که حق دیگران را زیر پا بگذاریم. شکرخدا همیشه هرجا کار ما گیر کرده بود، خود خدا به وسیله بنده هایش کار را راه انداخته و ما هم شاکریم. اگر عزتی هم بوده که همان بنده های خدا،آن را دلیل بر ویژه خواندنمان بیان کردند، همه از آن خود خداوند بوده و بس. چرا که:

فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعًا


پ.ن ۱: ممکنه برداشت شود که تعریف از خود می کند و ازخود راضیست و ... یا هر برداشت دیگری اما از ابتدا عرض شد: برداشت، آزاد. این نوشته حتی رونوشت خاص هم دارد که دچار سوء تعبیر شده بودند و فکر کردند ایشان را به امر غیر اخلاقی توصیه میکنیم و البته ما را امثال همان افراد که خواهان ویژه بودن غیراخلاقی هستند یکی کرده و خود را بری از این خوی. خوب توضیحات هم که داده شد.

پ.ن ۲: انشاءالله همه در گرانقیمتی در گوهر وجودمان پیدا کنیم تا خداوند ما را ویژه قرار دهد تا لایق و ویژه شهادت و شفاعت باشیم. الهی آمین

[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 1:47 ] [ مسعود ]
سلام

حافظ امشب اینطور با من سخن گفت:

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور
ای گلبشکر آن که تویی پادشاه حسن با بلبلان بی‌دل شیدا مکن غرور
از دست غیبت تو شکایت نمی‌کنم تا نیست غیبتی نبود لذت حضور
گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد ما را غم نگار بود مایه سرور
زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار ما را شرابخانه قصور است و یار حور
می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور
حافظ شکایت از غم هجران چه می‌کنی در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور

[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 0:37 ] [ مسعود ]
درباره وبلاگ

سلام به همه شما دوستان این وبلاگی که از آن دیدن می کنید حاصل تلاش چند دانشجو از دانشگاه خواجه نصیر است. هدف از تشکیل این وب سایت اطلاع رسانی اخباری از دانشگاه برای دانشجویان و همچنین مطالبی چون اشعار زیبا, متون ادبی, خاطره, داستان هایی از زندگی بزرگان ایرانی و خارجی و شهدا و مطالبی به مناسبت های مختلف برای عموم بازدید کنندگان است. امید است که با نظراتتون ما را در این امر یاری نمایید.
با تشکر
امکانت وب